Joanne Bailey ( جواّن بیلی)، مشاورحقوقی، 30 ساله، از شهر "برادفورد" اولین باری که در اداراه با لباس محجبه رفتم، مقداری تعصب داشتم، البته بیرون از اداره منتظر دوستم بودم؛ با خودم میگفتم: مردم در مورد من چگونه قضاوت خواهند کرد؟ هنگامی که داخل اداره رفتم دو نفر از من پرسیدند: شما چرا حجاب گذاشتید؟ ما نمیدانستیم که شما مسلمان بودید!! من قبل از دانشگاه به ندرت مسلمان میدیدم و به نظر میرسید که من آخرین نفری باشم که میخواستم اسلام بیاورم. در یکی از بعد از ظهرهای سال 2004 بود که همه چیز برای من تغییر کرد. من در حال چت اینترنتی با دوست مسلمان خودم بودم، ناگهان او صلیب طلایی کوچکی که بر گردنم بود را دید، از من پرسید: « پس تو به خدا هم اعتقاد داری؟!» البته من این صلیب را بیشتر برای فشن و زیبایی استفاده میکردم. دوستم گفت: «نه! فکر نکنم». او در ادامه در مورد دین خودش (اسلام) با من حرف زد. من در ابتدا به حرفهایش اهمیت ندادم، اما حرفها و واژههای او ذهن مرا مشغول کرده بود. چند روز بعد یک کپی از قرآن را در اینترنت پیدا کردم. این زمانی بود که من به جلسهای که در مورد مسائل اجتماعی زنان بود میرفتم؛ این جلسه توسط یک گروه موسوم به "تازه مسلمانان لیدز" برپا شده بود. یادم هست که بار اول بیرون می پلکیدم و معلق و تنها با خودم فکر میکردم که آخه من اینجا چکار میکنم؟ در ذهنم تصور میکردم که همه آنها با لباسهای کامل و سیاه خودشان را پوشاندند، بعد با خودم میگفتم من یک دختر موطلائی و خوشرنگ انگلیسی 25 ساله چطور امکان دارد که شبیه آنها بشوم؟؟؟ اما هنگامی که داخل مجلس آنان شدم هیچ کدام از آنها شبیه زنان خانهدار نبودند؛ آنها پزشک و معلم و فیزیکدان بودند؛ آرامش آنها مرا به حیرت واداشت که چگونه احساس سکون وآرامش میکنند. این دیدارها ادامه داشت و من کتابهای زیادی در مورد اسلام مطالعه کردم تا اینکه متقاعد شدم که مسلمان شوم. بعد از 5 سال، در مارس 2008 میلادی، من در خانه دوستم مشرف به اسلام شدم. در لحظه اول اضطراب داشتم اما به زودی به آن آرامش (درونی) رسیدم، و اینگونه زندگی جدیدی را آغاز کردم. چند ماه بعد در خانه پدر و مادرم بودم، همه ساکت بودند. مادرم پرسید: تو مسلمان شدی؟ گفتم: آره! مادرم شروع کرد به گریه کردن و از من پرسید: چطور میخواهی ازدواج کنی؟ آیا دینت را پنهان میکنی؟ با شغل خودت چکار میکنی؟ من سعی کردم که به وی اطمینان دهم که میخواهم خودم باشم؛ اما او نگران رفاه من بود . برخلاف آنچه که اکثر مردم فکر میکنند اسلام مرا محدود نکرده است و من در مضیقه نیستم، بلکه اسلام مرا به آرزوهایم رسانده و من انسانی شدم که در تمام طول عمرم میخواستم باشم. اکنون من بسیار خوشحالم که آن را بدست آوردم... مدتی پس از اسلام آوردنم با یک وکیل و مشاور حقوقی که در کلاس تمرین با هم آشنا شده بودیم نامزد کردم. نامزدم هیچ مشکلی با شغل و کار بیرون من نداشت، ولی من با قوانین اسلام موافقت کردم و دوست داشتم تا همان زنی باشم که اسلام با آن موافق است. من میخواستم در منزل از همسر و فرزندانم به خوبی مراقبت کنم و همچنین من استقلال خودم را میخواستم. من افتخار میکنم که یک بریتانیایی مسلمان هستم و هیچ تناقضی بین انگلیسی بودن و مسلمان شدن نمیبینم. Aqeela lindsay Wheeler (عقیله)، خانه دار و مادر 26 ساله از شهر "لستر" هنگامی که نوجوان بودم فکر میکردم که همه ادیان رقتانگیز و دارای احساسات هستند. من عادت داشتم در تعطیلات آخر هفته بیرون بروم و شراب بخورم. لباسهای کوتاه با چکمههای بلند میپوشیدم و دیدگاه من این بود که چرا خودم را محدود کنم؟ من که فقط یک بار شانس زندگی دارم! من با وجود اینکه در دانشگاه دانشجوی نمونهای بودم ولی همیشه شراب میخوردم و به کلوپها و میکدهها میرفتم؛ اما همیشه صبح که بیدار میشدم یک کم اثر در من باقی میماند، با خودم فکر میکردم خوب عاقبت این کارها چیست؟ هنوز من سال دومی نشده بودم که با حسین ملاقات کردم. میدانستم که او مسلمان است، ولی با این وجود ما عاشق هم بودیم. همیشه سعی میکردم موضوع دین را نادیده بگیرم ولی 6 ماه بعد از دوستی ما، حسین به من گفت که دوستی ما برخلاف دین وعقیده او است! من خیلی نگران شدم. تمام آن شب دو کتابی را که حسین به من داده بود و در مورد اسلام بود مطالعه میکردم. یادم هست که خیلی گریه کردم، چون من (تمام عمرم) غرق در گناه و اشتباه بودم. آن شب با خودم اندیشیدم و گفتم این باید دلیل واقعیت وجود ما در این دنیا و زندگی باشد. اما سوالات زیادی داشتم. چرا من باید موهایم را بپوشانم؟ چرا هر چیزی را که دوست دارم نتوانم بخورم؟ و... شروع به صحبت کردن با زنان مسلمان دانشگاهم کردم و آنها تمام اشکالات ذهنی مرا (نسبت به اسلام) تغییر دادند، آنها تحصیلکرده و موفق بودند و من متقاعد شدم. تقریبا 3 هفته بعد من رسماً مسلمان شدم. چند هفته بعد که این موضوع را با مادرم در میان گذاشتم گمان نمیکردم که او موضوع مسلمان شدنم را سخت بگیرد. او از من سوالاتی پرسید و گفت که چرا تو باید حجاب داشته باشی؟ تو موهای زیبایی داری! اما مادرم نمیدانست منظور از حجاب چیست. بهترین دوست من، که سالها با دوستم بود مرا طرد کرد. او نمیتوانست درک کند که چطور من هفته قبل توی کلوپها بودم، ولی الان مسلمان شدم و همه چیز را کنار گذاشتم. البته من از اینکه او را از دست دادم پشیمان نیستم. من اسم "عقیله" را برای خودم انتخاب کردم (اسم قبلیام "لیندسی" بود). عقیله یعنی زن دانا و هوشیار. من کاملا یک فرد جدید شده بودم. هر چیزی که قبل ازمسلمان شدنم انجام میدادم را از ذهنم دور ریختم. سختترین مسئله برایم تغییر لباسهایم بود. زیرا من همیشه لباسهای مد و فشن میپوشیدم. یادم هست اولین بار که میخواستم حجاب بگذارم جلوی آینه ایستاده بودم. از خودم پرسیدم: آیا من میخواهم یک پارچه روی سرم بگذارم؟ آیا من دیوانه شدم؟ اما امروز اگر حجاب نداشته باشم احساس میکنم که لخت وعریان هستم. به خاطر اینکه احساس میکردم شلخته هستم یک یا دو بار به خانه آمدم و گریه کردم، ولی میدانم اینها خیالهای اشتباه و شیطانی است. داشتن حجاب آرامش است نه فشار. پوشیدن حجاب به من یادآوری میکند که همه چیز برای خدا است و من باید انسان فروتن و با تقوایی نزد خدا باشم. من حتی در نقاب احساس بهتری دارم و راحتتر هستم، ولی این ممکن است یک کم برایم مشکلساز شود. وقتی مردم یک دختر سفیدپوست را میبینند که نقاب دارد او را اذیت میکنند، حتی یادم هست که بعضی از نوجوانهای خیابانی به من توهین کردند و فریاد زدند که این... را از روی سرت بردار ای ...! بعد از بمبگذاری چند سال پیش که در لندن اتفاق افتاد من ترسیده بودم که به خیابانها بروم. اما اکنون من یک زندگی موفق و شاد دارم و اکثرا احساس خوشبختی و موفقیت میکنم. من با حسین ازدواج کردم و اکنون ما یک پسر یک ساله به اسم "ذاکر" داریم. ما تلاش میکنیم که همه مراسمهای اسلامی را اجرا کنیم. هنگامی که شوهرم برای کار کردن بیرون میرود من مانند یک خانم خانهدار و یک مادر خوب هستم. من قبلا همیشه میخواستم که یک شغل روانشناسی داشته باشم ولی الان دیگرنمیخواهم. مسلمان شدن مسلماً راه آسانی نیست. این زندگی گاهی اوقات مانند یک زندان میماند با قوانین سخت و محدودیتهای بسیار... ولی ما معتقدیم که ما در زندگی پس از مرگ پاداش خواهیم داشت.
Catherine Heseltine (کاترین)، معلم 31 ساله، از لندن هنگامی که 16 ساله بودم اگر از من سوال میکردید که آیا مسلمان میشوی؟ من حتما پاسخ میدادم: نه! ممنون. من به اندازه کافی شاد بودم و از زندگی لذت میبردم. با دوستانم به پارتی میرفتم و شراب هم مینوشیدم و در کل راحت بودم. در شمال لندن بزرگ شدم و هرگز دین را تجربه نکرده بودم. معتقد بودم دین یک موضوع بیربط و قدیمی است. اما هنگامی که همسر آینده خودم "سید" را ملاقات کردم همه چیز تغییر کرد. او جوان و مسلمان بود و به خدا اعتقاد داشت. او کامل بود و هرگز شراب ننوشیده بود! آشنایی ما ادامه داشت تا اینکه یک سال بعد احساس کردیم که به آخر راه رسیدیم و باید جدا شویم، چون او مسلمان بود و من نبودم. قبل از اینکه با سید آشنا شوم هرگز در مورد دین تحقیق نکرده بودم؛ اما این بار من از روی کنجکاوی شروع به خواندن کتابهای اسلامی کردم. وقتی شروع به قرآن خواندن نمودم احساس کردم که قرآن مرا به فکر کردن دعوت میکند و احساس روحی و معنوی عجیبی به من دست داد. من بیان زیبای قرآن از طبیعت و دنیای هستی را دوست داشتم . اسلام 1400 سال قبل حقوقی به زنان داده بود که در کشورهای غربی آن زمان هیچ کس این حقوق را نداشته است تا همین سالهای اخیر. این یک وحی بود. در طول 3 سال من کم کم علاقهام به اسلام بیشتر شد. در سال اول دانشگاهم من و سید تصمیم به ازدواج گرفتیم. در این زمان باید این موضوع را با خانوادهام در میان میگذاشتم. مادرم در ابتدا شگفتزده شد و پرسید: نمیخواهید تا یک مدت با هم زندگی کنید؟ او قوانین ازدواج زنان مسلمان را نمیدانست و من به صورت جدی در مورد اسلام با او حرف نزده بودم. یادم میآید که همراه پدرم بیرون رفتیم و پدرم به من شراب داد و گفت بنوش! یک سال بعد من با "سید" ازدواج کردم، ولی هنوز کاملا مقید به اسلام نبودم، من که هرگز قبلا حجاب نداشتم فقط برای شروع یک کلاه میگذاشتم. من نیاز داشتم که به دوستانم هم این موضوع را بگویم. بعضی از دوستان تعجب میکردند و میپرسیدند: چی؟! نه شراب، نه مستی و نه دوستی با مردان؟؟ این کار همزمان شده بود با دورهای که من در دانشگاه به مردها میگفتم که موقع سلام گفتن دست نمیدهم و میگفتم که ببخشید این یک دستور اسلامی است. با گذشت چند سال من از همسر خودم مومنتر شدم و احساس کردم که همسرم توانایی مسئولیت ازدواج را ندارد و از من دور شده است، بعد ما تصمیم به جدایی گرفتیم. هنگامی که من پیش پدر و مادر برگشتم مردم تعجب میکردند که چطور من هنوزمقنعه بر سر میگذارم. من کم کم به عنوان یک مسلمان ایمان خودم را تقویت میکردم. این بار خودم به تنهایی. اسلام به من هدف و مسیر داده بود. من عضو کمیته امور مسلمانان شدم و در مقابل کسانی که میگفتند "اسلام دین وحشت است" کمپین تشکیل دادیم. همچنین در مورد وضعیت مردم فلسطین احساس مسئولیت کردیم و نیز علیه تبعیضی که علیه زنان در مساجد میشد کمپین تشکیل دادیم. هنگامی که مردم به ما میگفتند: "افراطگرا"، یا اینکه به ما توهین میکردند، ما به آنها اهمیت نمیدادیم و کار آنها را مضحک میدانستیم. مشکلات زیادی برای کمیته مسلمانان وجود داشت. وقتی مردم احساس کنند که تحت فشار هستند این پیشرفت را یک کم سخت خواهد کرد. من الان احساس میکنم که عضوی از جامعه سفید بریتانیا هستم، ولی من همچنین مسلمانم. من هر دو را کنار هم دارم. من الان اعتماد به نفس بیشتری دارم و میدانم کی هستم. من عضوی از دو جهان هستم و هیچ کس نمیتواند مرا از آن جدا کند.
Catherine Huntley (کاترین)، 21 ساله، از "بورتموث" حتی قبل از اینکه مسلمان شوم، پدر و مادرم همیشه فکر میکردند که من عجیب هستم. هنگامی که نوجوان بودم شبها مینشستم تلویزیون نگاه میکردم. آنها به من میگفتند: چرا توی خانه نشستی؟ آیا هیچ دوستی نداری که با ما بیرون بروی؟ در واقع من شراب نوشیدن و سیگار کشیدن و بودن با پسرها را دوست نداشتم و از همان ابتدا یک انسان پاک بودم. بنابراین هنگامی که یادگیری اسلام را شروع کردم در سالهای اول دانشگاه روی بعضی از مسایل بیشترتوجه میکردم. در زنگهای تفریح در دانشگاه به اطاق کامپیوتر میرفتم و مطالبی را در مورد اسلام مطالعه میکردم. در قلب خودم نوعی آرامش احساس میکردم و هیچ چیزی مهمتر از این نبود. این یک تجربه عجیب بود. به نظر میرسید من همیشه یک مسلمان بودم، بنابراین نیاز به تفهیم زیاد نداشتم؛ اما پدر و مادرم خیلی ذهنشان در این مورد باز نبود. من همه کتابهایم که در مورد اسلام بود و همچنین مقنعه و روسری خودم را پنهان میکردم. هنگامی که این موضوع را با خانوادهام در میان گذاشتم آنها عصبانی شدند و به من گفتند: وقتی به سن 18 سالگی رسیدی در این مورد با تو صحبت خواهیم کرد! اما علاقه من نسبت به اسلام کم کم بیشتر شد. تا جایی که حتی روزه میگرفتم و با تقوا شده بودم. یک روز از خانه بیرون شدم، چادر خودم را توی کیفم گذاشتم و سوار مترو شدم. من حجاب داشتم و از شیشه قطار به عنوان آینه استفاده کردم. هنگامی که یک زوج پیر به من گفتند که به نظر نمیرسد زیبا باشم؛ من به آنها اهمیت ندادم. برای اولین بار در زندگی خودم احساس کردم من آن کسی هستم که خودم میخواستم. یک هفته بعد از اینکه مسلمان شده بودم مادرم به اطاق من آمد و گفت: آیا تو چیزی داری که به من نگفتی؟ بعد گواهینامه و کاغذی که روی آن نوشته بودم: "من مسلمان شدم" را از جیب خودش بیرون آورد. در خانه پدر و مادرم خیلی سخت بود که من مسلمان باشم. من هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد که آنها (پدر و مادرم) عکس دو زن را در روزنامه دیدند که برقعه داشتند؛ پدر ومادرم مرا مسخره کردند که به زودی "کاترین" هم مثل اینها خواهد شد. آنها دوست نداشتند من 5 وقت نمازم را بخوانم. آنها گمان میکردند این یک نوع وسواس است. من جلوی در ورودی اطاق خواب خودم نماز میخواندم. بنابراین مادرم نمیتوانست وارد شود، ولی او همیشه میآمد و سر و صدا میکرد که؛ کاترین چای میخواهی؟؟ من مجبور میشدم که نمازم را به تاخیر بیاندازم. بعد از 5 سال هنوز پدر بزرگم میگوید زنان مسلمان باید 3 قدم پشت سر مردان راه بروند. من عصبانی میشوم و میگویم این فرهنگ است نه دین... من نامزدم را 8 ماه پیش دیدم، او اهل افغانستان است. او باور دارد که زنان مسلمان مانند مروارید هستند و مرد مسلمان باید مانند صدف از او محافظت کند. من خوشحال هستم که وقتی ما ازدواج میکنیم او خرج خانه و منزل را میدهد و من یک خانم خانهدار هستم. من اینجور بودن را دوست دارم. خانواده من فکر میکنند که من کاملا دیوانه هستم که با یک افغان ازدواج میکنم. نامزد من حسابدار است و انگلیسی را بهتر از خودم حرف میزند، اما خانواده من اهمیت نمیدهد. ازدواج ما در مسجد خواهد بود و فکر نکنم خانوادهام در مراسم حضور بیابند. این یک کم سخت است که من ازدواج میکنم در حالی که خانوادهام نیستند. اما امیدوارم که زندگی جدید من با همسرم شاد و خوب باشد. من خانه و زندگی خواهم ساخت، همان چیزی که همیشه آنرا میخواستم بدون اینکه ناراحت باشم که دیگران در مورد من چه قضاوتی میکنند.
Sakina Douglas (سکینه)، 28 ساله، از لندن قبل از اینکه اسلام بیاورم یک آفریقایی متعصب با قوانین سنتی آفریقایی بودم؛ اما در سال 2005 دوستپسر سابق من که به سفر آفریقا رفته بود از آنجا برگشت و به من خبرداد که او مسلمان شده است! من عصبانی شدم و گفتم تو قوانین سنتی آفریقا را از دست دادهای... ازخودم میپرسیدم: چرا او میخواهد مثل عربها باشد؟! هر وقت در خیابان یک زن مسلمان را میدیدم با خودم میگفتم: چرا آنها باید خودشان را بپوشانند؟ آیا آنها گرمشان نیست؟ این امر از نظر من ظالمانه بود. اطلاعات جزئی در مورد اسلام داشتم. بعد شروع به خواندن زندگینامه "مالکوم ایکس" (رهبر سابق مسلمانان آمریکا) کردم. در این زمان احساس کردم یک احساس خوب در درون من به وجود آمده است. به دوست خودم "منیره" گفتم که من احساس میکنم که اسلام را دوست دارم! دوستم خندید و گفت ساکت باش. او شروع به توضیحدادن در مورد اسلام کرد تا به من ثابت کند که اسلام بد است و من اشتباه میکنم؛ اما او هم بعدها کم کم اسلام را باور کرد. پیش ازاین من همواره طرفدار حقوق زنان بودم؛ آن وقت چطور میتوانستم دینی را انتخاب کنم که محدودیتهایی را برای زن قرار داده است؟ اما خیلی زود فهمیدم که اشتباه کردم. وقتی کتاب یک خواننده را خواندم فهمیدم که اسلام بر زنان ظلم نمیکند. قبل از اینکه مسلمان بشوم به طور امتحانی یک لباس مسلمانی پوشیدم و حجاب گذاشتم و بیرون رفتم. اصلا احساس نکردم در عذابم و شلخته شدهام. احساس زیبایی داشتم. فهمیدم که اکنون مردان شهوتپرست دیگر به من نگاه نمیکنند. من و دوستم منیره چند ماه بعد کلمه شهادت را به زبان آوردیم و اسلام آوردیم. من تمام زندگی گذشته را دور انداختم و یک زندگی جدیدی را آغاز کردم. چند هفتهای از مسلمان شدن ما نگذشته بود که ناگهان جریان بمبگذاریهای لندن شروع شد و ما (مسلمانان) به دشمنان شماره یک اطرافیان تبدیل شده بودیم. من قبلا نژادپرستی را در لندن احساس نکرده بودم و ندیده بودم؛ اما بعد از بمبگذاریها مردم به سمت ما تخممرغ پرتاب میکردند و به ما میگفتند به کشورهایتان برگردید. حتی اگر این کشور من باشد (انگار این کشور من نبود) من هرگز نمیتوانستم خجالتی نباشم. زنان عرب و پاکستانی لباسهای خودشان را داشتند، ولی من یک بریتانیایی بودم و لباسهای مد میپوشیدم و لباسهایم رنگارنگ بود. بعد از 6 ماه که مسلمان شده بودم دوباره دوستپسر سابق خودم را ملاقات کردم و ما این بار ازدواج کردیم. قوانین ما در منزل متفاوت است، زیرا ما دو انسان با شرایط متفاوت هستیم ( زن و مرد). او هرگز به من دستور نمیداد و هر موضوع را با من مطرح میکرد و رأی من را میپرسید. قبل از اسلام بدون دلیل یک مخالف بودم، ولی اکنون زندگی من هدف دارد، اکنون من میتوانم ایرادهای خودم را بدانم و از آنها جلوگیری کنم. مسلمان بودن یعنی وجود و شرکت نمودن در یک جامعه بزرگ. مهم نیست از کدام کشور و از کجا باشی./نقل از: تایمز ان لاین - لندن |