میگفت مسیحی است و سرطان دارد، سرطان نداشت، بهائی بود و به اسم مسیح (ع) فرقه انحرافی بهائیت را ترویج میکرد. * ایدیم (idiom) را جالب دونست، خوشم آمد، ایمل و شمارهام را دادم که برایم بفرستد. همان روز اساماسها و زنگهایش شروع شد.
* خیلی مهربان بود، زودبهزود زنگ میزد و حالم را میپرسید. بهش میگفتم: مهربانیات آدم را یاد مسیح میاندازد.
* بعد یکی دو روز شروع کرد داستان زندگیاش را برایم گفتن: اینکه پدر و مادرش دارند مهاجرت میکنند به آمریکا و او تنها میشود، اینکه سرطان دارد و اینکه مسیحی است.
* یک روز گفت: زهرا من شاعر هم هستم. در فلان فستیوال خارجی شاعر برتر شناخته شدهام و فلان جایزه را بردهام. شعرهایش را آورد و خواندم. نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم! درست است که شاعر نیستم و از ساختمان شعر و باقی قضایا چیزی نمیدانم، اما شعرهایش شبیه آنهایی که دست مردم دیده بودم نبود! اصل را بر خوشبینی گذاشتم و گفتم شاید بین شاعران فارسیزبان ارمنی اول است!
*ارتباطمان (یعنی ارتباط او با من!) بیشتر تلفنی بود. شاید سرجمع توی این دو ماه، یک ساعت بیشتر ندیده باشمش. هر روز وقتی من داشتم میرفتم او داشت میآمد اما در همین چند لحظه کوتاه هم نوع ارتباطش و زبان بدنش برایم خیلی جالب بود. سعی میکرد در همان چند لحظه مؤثرترین ارتباط را داشته باشد: دستهایت را میگرفت و گرم میفشرد و تا آخر صحبت رهایشان نمیکرد. مستقیم توی چشمانت نگاه میکرد با مهربانی. طوری به آدم توجه میکرد و غرق صحبت میشد انگار که در آنجا هیچکس دیگری نبود. طوری القا میکرد که احساس کنی فقط با تو دوست است. درحالیکه مطمئن بودم دو هزار تا دوست دارد. وقتی بیشتر دقت کردم دیدم با همه همینطور است!
* طرف کسانی که ظاهری "قرتی " داشتند اصلاً نمیرفت. بین بقیه هم به من و یک دختر چادری دیگر بیشتر توجه میکرد.
* اساماس میزد و مثلاً میگفت زهرا الان درد دارم. الان تنهام و ... چرا خدا منو دوست نداره؟ خدا منو از خیلی چیزا محروم کرده! و...کلافه میشدم، هم جوابی نداشتم بدهم هم دلم برایش میسوخت. میزدم به شوخی و مسخرگی، اینطوری مثلاً:چرا خدا منو دوست نداره؟ - اِِِِِ اِ راس میگی؟ از خودش پرسیدی؟ حالا که اونجایی ازش میپرسی منو دوست داره یا نه؟!
* کمکم تلفنهایش از ده دقیقه رسید به نیمساعت و یک ساعت. یکیدوباری نشستم پای داستانهایش (حرفهای معمولی درباره زندگی و خانوادهاش و ...) اما دیدم اینطوری نمیشود، هم وقت اینکارها را نداشتم و هم ذهنم جای خالی برای موژان و درددلها و داستانهایش نداشت. دیگر جواب اساماسها و تلفنهایش را نمیدادم.
* بیرحم، سنگدل، حتی نمیخوای با یه اساماس باهاش لااقل همدردی کنی. خیلی بده که فقط به فکر خودتو و کاراتی، حاضر نیستی بشینی دو کلام باهاش حرف بزنی شاید آروم بشه. اینها چیزهایی بود که وقتی جواب اساماسها و تلفنهایش را نمیدادم به خودم میگفتم.
چقدر انرژی گذاشتم که خودم را قانع کنم که بابا جواب دادن به "موژان " یعنی عقب افتادن این کار و این کار و این کار.
کلی با خودم در جدال بودم آخرش اما باز عذاب وجدان داشتم، خصوصاً وقتی با همه بیاعتنائیهای من چیزی از محبتها، توجهها، زنگ زدنها و البته مزاحمتهایش کم نمیشد! مثلاً ساعت 11 شب اساماس میزد و شروع میکرد به درددل. ( درددل آن هم با اساماس، فقط تصور کنید چندتا اساماس میزد که حق مطلب ادا شود)
* خیلی سفر خارجی میرفتند، خصوصاً به هلند، خودش و خانوادهاش. میگذاشتم پای پولدار بودنشان.
* اساماسهایش خیلی وقتها هم این بود: یک دوجین کلمه محبتآمیز، کیلو کیلو توجه، یه خیلی نگرانی دلسوزانه. محبتهایش دیگر برایم غیرعادی و چندشآور شده بود! معذب میشدم. همینجا بود که شک کردم. رفتم سراغ همان دختر چادری فوقالذکر. نکند اصلاً موژان ترنس است؟
* از همان دختر چادری فوقالذکر پرسیدم: موژان به تو هم خیلی زنگ میزند؟ همین یک جمله سر حرف را باز کرد و خانوم چادری همه چیز را گفت: موژان دروغ میگوید، مسیحی نیست. من دوستان مسیحی زیاد داشتهام، هیچ چیز اینها به مسیحیها نمیرود. اصلاً با هم ارمنی صحبت نمیکنند. اسمهایشان هیچکدام شبیه اسم ارمنیها نیست. اصلاً احکامی که میگوید رعایت میکند مال مسیحیها نیست. من عکس عروسی برادرش را دیدهام، توی سفرهشان قرآن بود! مدل آرایش موها و ریشها، طرز چیدمان خانه، وسایلی که داشتند عین بهائیها بود. اصلاً سرطان ندارد. شوهرم دکتر است میگوید این دارویی که موژان ادعا میکند برای سرطانش مصرف میکند اصلاً ربطی به سرطان ندارد. آن حالتی که میگوید از سرطان است اصلاً غیرممکن است و... همه داستان را برایم تعریف کرد. موژان سرطان نداشت، بهائی بود!
* چند باری تناقضگوئی ازش دیده بودم اما توجه نکرده بودم. وقتش را هم نداشتم بهش فکر کنم. مثلاً اوایل آشنائیمان ازش پرسیدم: موژان تو مسیحی مومنی هستی؟ مثلاً هر هفته کلیسا میری؟ با تأکید گفت: بله، بله، بله..اما این اواخر گفت: به خاطر فساد کلیسا و فسق و فجوری که از کشیش دیدهام خیلی وقت است که به کلیسا نمیروم.تناقضهایی که به دختر چادری دیگر گفته بود هم در نوع خودش جالب بودند.حرفهای متناقضی که به من و او زده بود هم حالا مشخص میشد: یک بار ازش پرسیدم چرا اسم فامیلتان شبیه هاکوپیان و اینها نیست؟! یک داستان پرآه و فغان برای من تعریف کرد که چطور مجبورشان کردهاند فامیلشان را عوض کنند! اما به او گفته بود پدر من مسلمان بوده و به خاطر مادرم مسیحی شده!
* از یک طرف خوشحالم که یک چنین تجربه خاص و هیجانانگیزی داشتهام، از طرف دیگر عصبانیام که چطور اینهمه دروغ گفته و سعی داشته با جلب ترحم به اهدافش برسد. ترس برم داشته از این روزگار غدّار دروغگو پرور!
* چقدر برای سرطان نداشتهاش دعا کردم. چقدر احساس الکی برایش خرج کردم، چقدر دلم برایش ریش شد. حیف آنهمه طفلکی که من به این گفتم. ( البته جای طفلک زیاد دارد چون قربانی بهائیت است!) دیگر حتی داشت توی ذهنم تبدیل میشد به اسطوره صبر و محبت! یهکم دیگر میگذشت فکر میکردم از نوادگان مادر ترز است! پیش خودم میگفتم: اینهمه درد دارد و مشکل، آن وقت اینهمه آدم را تحویل میگیرد و روحیه دارد، زهرا یاد بگیر!
* کمی در مورد اخلاق بهائیها تحقیق کردهام: مردمانیاند در ظاهر بسیار خوشاخلاق، زود جوش، مردمدار، با محبت و البته در مورد فرقه و سازمانشان مسئولیتپذیر! با مهربانی نزدیکات میشوند و فرقه مندرآوردیشان را آرامآرام توی ذهنت تزریق میکنند.
تعداد مشاهده :385
:: برچسبها: